تبليغاتX
هیاهوی بسیار برای هیچ


«ماتريکس من و تو»
بعد از ما
پیج های عاطلمان باقی می مانند
در یاهو 360
چون روح های سرگردانی
که با خود حمل می کنند
چمدانی لبریز خاطره را...

بعد از ما
ایمیل های فراوانی برایمان فرستاده می شود
از آشنایان بی خبر،
همکلاسی های قدیم،
شرکت های تبلیغاتی،
لاتاری های یک میلیون دلاری حتا
با خبر برنده شدن...
و ایمیل باکسمان
- چون سگ ولگردی
که از باز کردنِ قوطی کنسروی زنگ زده عاجز است-
توان خواندن آن ایمیل ها را نخواهد داشت...

بعد از ما
تا همیشه منجمد می شوند
کلماتمان
در وبلاگ هایی که این بار
صاحبانشان هک شده اند...
اما دوستت دارمی
که با ایمیلی مخفیانه برای تو فرستادم
با مرگِ اینترنت هم
از بین نمی رود!



«...و اينترنت آفريده شد»

همیشه زیر سبیل زنده گی کردیم
زیر سبیل کورش کبیر،
زیر سبیل نادرجهان گیر،
زیر سبیل تاب داده ی شاه عباس،
زیر سبیلِ نداشته ی آغا محمد خان،
زیر سبیل قزاقی رضا شصت تیر،
و زیر سبيل های کوتاه شده از بالای لب
به قیچی مذهب!
زیر این سبیل ها عاشق شدیم،
کتک خوردیم،
ترانه نوشتیم...

برای ما
زیر سبیل و زیر هشت
فرقی با هم نداشت
و اینترنت آفریده شد
در هشتمین روز خلقت
تا با هم به سخن درآییم
آمال و آوازهای هم را بشناسیم
و عشق را
بیرون از مدار بسته ی بستر تجربه کنیم!

پاسبان ها و موبدان
حق ورود به این سرزمین را ندارند
و عاشقان،
بی گذرنامه هم
شهروند افتخاری آنند.
نه حکومت امپریالیسم،
نه دیکتاتوری پرولتاریا...
شعارهای انقلاب فرانسه
تنها در این سرزمین اجرا می شوند
برابری،
برادری،
آزادی...
و برای ما
که منع شده ایم از شنیدنِ هم
و از اجتماع بیش از یک نفر
آرمان شهری جز اینترنت مقدر نیست...

در این جا می توانم دوست بدارمت
بی هراس هرکس و ناکس!
می توانم عشق تو را بلند بند فریاد بزنم
و آن قدر در پیراهنی رکابی
دور میدان آزادی بگردم
تا سرم گیج برود
و عقده های عتیقه ام را بالا بیاورم،
تو هم جنگل معطر موهایت را به آفتاب بسپار
تا برآورده شوند تمام آرزوهایی
که در پس طاقه های پارچه پنهان بودند!

اعتراف می کنم
به بدوی بودن خود و همنسلانمان
- اما اینترنت را چه دیده ای؟ـ
شاید اگر جعبه رنگ وینزوری
به دست آن انسان عصرسنگ
که گاوی را بر دیواره ی غارش کشید می دادند
چیزی می کشید
که سالوادوردالی را وادار می کرد
از عجز
گلوله ای در شقیقه ی خود بنشاند...

شاید ما هم حماسه ای تازه آفریدیم
و کاری کردیم جهان،
به جهان مجازی ما ایمان آورد!
اینترنت را
چه دیده ای؟!




«آرزو... »

کاش کیبورد رایانه ی تو بودم
و می بوسیدم پیوسته سرانگشتانت را
هنگام نوشتن نامه های اداری،
ایمیل های روزانه،
حتا هنگامی که
ایمیل عاشقانه ای از مرا
ناخوانده
Delete می کردی...

می توانستنم ای کاش
شبانه باز کنم پنجره ی ویندوز کامپیوترت را
و از درون مانیتور
قدم به اتاق تو بگذارم
به تماشایت
که خفته ای با دستانی گشوده در بستر
چون شیوا
ایزدبانوی باروی هندویان...

آرزو می کنم ماوسی بودم
که نوازش دستان تو را حس می کند
بر چهره ی خود
وقتی صفحه های google را
به دنبال یافتن چیزی ورق می زنی...

تمام آرزوهای من
در حول و حوش تو می چرخند!
دخترشایسته ی پیج های 360
که هکرهای سرتا سر جهان،
سال هاست به شکستن قفل ِ قلبت
از پشت رایانه های خود برنخواسته اند!

wWw.Top2Day.ir

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط وفا | wwww.TempFa.com
داشتم از این شهر می رفتم ،

صدایم کردی ،

جا ماندم...

از کشتی سفید آرزوها

که رفت و غرق شد

سپاس گذارم از تو

اما...

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن ، دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و

تو صدایم کنی...

می خواهم بگویم

                        نجاتم دادی ،

                                         تا اسیرم کنی...

                                                                  من با کنایه حرف می زنم!!!

wwww.TempFa.comنوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط وفا | wwww.TempFa.com

روزی‌ که‌ دیدمت‌
تمام‌ِ نقشه‌هایم‌ ،
تمام‌ِ پیش‌ْبینی‌هایم‌ را پاره‌ کردم‌ !
چون‌ اَسبی‌ عرب‌ ،
باران‌ِ تو را پیش‌ از خیس‌ شُدن‌ بو کشیدم‌ !
صدایت‌ را
ـ پیش‌ از آن‌ که‌ لَب‌ واکنی‌ ـ شنیدم‌
وَ بافه‌های‌ گیسَت‌ را گشودم‌
پیش‌ از آن‌ که‌ ببافی‌شان‌ !

چشمانت‌ شب‌ِ بارانی‌ست‌
که‌ کشتی‌ها در آن‌ غرق‌ می‌شوند
وَ تمام‌ِ نوشته‌های‌ مرا
در آینه‌ای‌ بی‌خاطره‌
بَر باد می‌دهند !

 

چه‌قدر به‌ تو محتاجم‌ !
هنگامی‌ که‌ فصل‌ِ گریه‌ می‌رسد،
چه‌قدرها که‌ باید پی‌ِ دستانت‌ بگردم‌
در خیابان‌های‌ شلوغ‌ُ خیس‌...

گُل‌ِ یاس‌ِ دفترِ من‌ !
دردِ دل‌ْانگیزُ
عشق‌ِ عظیمم‌ !

 

دوستت‌ دارم‌ُ
با تو لج‌ْبازی‌ نمی‌کنم‌ !
مانندِ کودکان‌،
سَرِ ماهی‌ها با تو قهر نخواهم‌ کرد:
ماهی‌ِ قرمز مال‌ِ تو،
ماهی‌ِ آبی‌ مال‌ِ من‌...

هر دو ماهی‌ مال‌ِ تو باشدُ
تو مال‌ِ من‌ !


من‌ شاعرم‌ُ تنها ثروتم‌
دفترِ شعرهایم‌
وَ چشمان‌ِ زیبای‌ توست‌ !

 

اگر نشانی‌اَم‌ را بپُرسند،
می‌گویم‌:
تمام‌ِ پیاده‌روهای‌ جهان‌!
اگر گُذرنامه‌ بخواهند،
چشمان‌ِ تو را نشانشان‌ می‌دهم‌ !
می‌دانم‌ که‌ سفر کردن‌ به‌ دیارِ چشمانت‌،
حق‌ِ طبیعی‌ِ تمام‌ِ مَردُم‌ِ دُنیاست‌ !

 

                                                             نزار قبانی

wwww.TempFa.comنوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط وفا | wwww.TempFa.com
زیبا

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

              تا رود آفتاب بشوید

                                    دلتنگی مرا

 

زیبا

هنوز عشق

                 در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

                                               با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

                                         در تندباد عشق نلرزد

 

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

                                      احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

                                   یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

 

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

                              من سبز می شوم

 

زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

                                   بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

                        بچرخانم

                                 بر حول این مدار

 

زیبا

 زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

                                           آغاز کن مرا...

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط وفا | wwww.TempFa.com

 

...اخر ادم بزرگ ها عدد و رقم را دوست دارند. وقتی که با آنها از دوست تازه یافته ای حرف می زنید هیچ وقت درباره ی مطالب اساسی چیزی از شما نمی پرسند. هیچ وقت به شما نمی گویند: " آهنگ صدایش چطور است؟چه بازی هایی دوست دارد؟آیا پروانه جمع می کند؟" بلکه می گویند: " چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟پدرش چقدر درامد دارد؟" و فقط بزرگ ها بگویید: " من یک خانه ی قشنگ از آجر گلی رنگ دیدم با گلدان های شمعدانیلب پنجره هایش و کبوتر هایی روی پشت بامش..."  آنها نمی توانند اینن خانه را در ذهن مجسم کنند. باید به آنها بگویید: " من یک خانه ی صد هزار فرانکی دیدم " تا آنها با صدای بلند بگویند چه قشنگ!!!!!!"

هم چنین اگر به آنها بگویید :"دلیل اینکه شازده کوچولو وجود داشت این بود که شیرین بود،دلربا بود، می خندید، گوسفند می خواست، و اگر کسی گوسفند بخواهد خود دلیل وجود داشتن اوست"  شانه بالا می اندازند و شما را بچه حساب می کنند. اما اگر به شان بگویید: " سیاره ای که از آنجا آمده بود ، خرده سیاره ی ب ۶۱۲ است"  آنوقت قانع میشوند و دیگر چیزی از شما نمی پرسند...

                                              "شازده کوچولو-آنتوان دوسنت اگزوپری"

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط وفا | wwww.TempFa.com
لیلی میدانست که مجنون نیامدنی است.اما ماند.چشم به راه و منتظر.هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد.مجنون نیامدنی است.
خدا از پس هزار سال لیلی را مینگریست.چراغانی دلش را.چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون میگفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش میگرفت.
خدا ثانیه ها را میشمرد.صبوری لیلی را.
عشق درخت بود.ریشه میخواست.صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را اب داد.
درخت بزرگ شد.هزاران شاخه .هزاران برگ.ستبر و تنومند
سایه اش خنکی زمین شد،مردم خنکی اش را فهمیدند،مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است.درخت لیلی ریشه میکند.
خدا درخت ریشه دار را اب میدهد.
مجنون نمی اید.مجنون هرگز نمیاید.
زیرا که مجنون نیامدنی است.زیرا که درخت ریشه میخواهد!!



wwww.TempFa.comنوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط وفا | wwww.TempFa.com

 

ما چند نفر

در کافه ای نشسته ایم

با موهایی سوخته و

سینه ای شلوغ از خیابان های تهران

با پوست هایی از روز

که گهگاه شب شده است

ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

یال نداشتیم

چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل های خاکی اسپورت

ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

درخت ها چماق شده بودند

و آنقدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار و گاز

اشک های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم

و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

عاقبت بر میز کوبیدیم

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم

و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم

و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم

و مشت هامان را در خیابان آزادی پنهان کردیم

و مشت هامان را در ایستگاه توپخانه پنهان کردیم...

باز کن مشتم را !

هرکجای تهران که دست می گذارم

درد می کند

هرکجای روز که بنشینم

شب است

هرکجای خاک...

دلم نیامد بگویم !

این شعر

در همان سطر های اول گلوله خورد

وگرنه تمام نمی شد .  .  .

گروس عبدالملکیان

wwww.TempFa.comنوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 5:36 قبل از ظهر توسط وفا | wwww.TempFa.com